خـُــرّم آن روز کـزیـن مـنـــــزل ویـران بـروم

راحـت جـان طـلـبــم و ز پـی جـانـان بـروم

گـر چه دانـم که به جایی نـبـرد راه غـریـب

مـن بـه بـوی سـر آن زلـف پـریـشـان بـروم

دلـم از وحـشـت زنـدان سـکـنــدر بـگـرفـت

رخـت بـر بـنـدم تـا مـُلـک سـُلـَیـْمـان بـروم

چون صـبـا بـا تـن بـیـمـار و دل بـی طـاقـت

بـه هــواداری آن ســـــــرو خـرامــان بــروم

در ره او چـو قـلـم گـر بـه سـرم بـایـد رفـت

بـا دل زخـم کـش و دیـــده‌ی گـریـان بـروم

نـذر کـردم گـر ازیـن غـــم بـه در آیـم روزی

تـا در مـیـکـــده شـادان و غـزلـخـوان بـروم

بـه هــــواداری او ذرّه صـفـت رقـص کـنــان

تـا لـب چشمه‌ی خورشید درخشان بـروم

تـازیـان را غـم احـوال گـران‌بـاران نـیـسـت

پـارسایان مـددی! تا خوش و خندان بـروم

ور چو حـافــظ ز بـیـابـان نـبـرم ره بـیـرون

هـمــــره کـوکـبــــه‌ی آصــف دوران بــروم

دردیـوان "حـافــظ" گاه یک غـزل یـکـدست عرفانی ست و گاه یـکـدست غیرعرفانی ، امـّا در اغلب غـزلـهـا ابیات عرفانی و غیـر عرفانی در کـنـار هم قرار گرفته‌اند ، مثـل همین غـزل که بعضی بیت ها کاملاً عرفانی‌اند و بعضی بیت ها نـه ... !

"حـافــظ" اهل سفر نـبـوده ، و در تمام عمرش یکی ـ دو سفر بیشتر نداشته ، در یکی از سفرهایش به یـزد ، دلش برای شیراز تنگ شده و این غـزل را سروده است .

1 –  "خـُـرّم" = شبه جمله است به معنی : خوشـا ، چه نیکو ست     -     "کـزیـن" = که از این     -      "منزل ویران" = استعاره از دنیاست ، امّا با تـوجّه به بیت سـوّم اشاره به شهر یـزد است     -     "راحت جان" = آسودگی خاطر     -     "جانان" = مجموعه‌ی سه جان آدمی ؛ جمع "جان" است اما به صورت مفرد به کار برده می‌شود ، قدما برای آدمیان سه جان قایل بودند : 1- نباتی 2- حیوانی 3- انسانی  و یونانیان چهار جان : 1- جمادی 2- نباتی  3- حیوانی 4- انسانی ، برای آدمیان می‌دانستند . مجموع این سه جان را "جانان" گفته‌اند ، در "کشّـاف" آمده است که : «جانان ، صفت قیومی است که قیام جمله‌ی موجودات به اوست .» عاشق ، معشوق را جانِ جانِ جان خود می‌داند به همین خاطر معشوق را جانان گفته‌اند. در اصطلاح عرفانی ؛ "جانان" همان معشوق ازل (حق تعالٰی) است

مـعـنـی بـیـت : چه خوش است روزی که از شهر ویران یـزد به شیراز روم (از این دنـیـای خراب کوچ کنم و به جوار قرب الهی برسم ) و در طلب یافتن آسودگی خاطر به دنـبال معشوق بـروم .

 

2 –  "راه به جایی بـردن" = به جایی رسیدن     -     "غریب" = آواره ، نـا آشنا ، دور از شهر و دیـار خویش     -     "بـو" = ایهـام دارد : 1- آرزو ، امـّیـد   2- رایحه ، شمیم  3- جستجو     -     "زلـف" = موی دو طرف سر که بر بناگوش می‌ریزد یا به طرف چهره خم می‌شود ، "زلف" در اصطلاح عرفانی ، حجاب است ، در "فرهنگ اصطلاحات عرفانی" آمده است : «کنایت از مرتبت امکانیه از کلیات و جزویات و معقولات و محسوسات و ارواح و اجسام و جواهر و اعراض است ... در اصطلاحات صوفیه "زلف" کنایت از ظلمت کفر است ..... و "زلف پـریـشان" نشانه‌ی مراتب تفرقه و کثـرات و پریشانی اراده است.»

مـعـنـی بـیـت : اگر چه یـقـین دارم که غریب آواره از وطن راه را بـلـد نیست و به سر منزلی نمی‌رسد ولی من به آرزوی دیـدن زلف آشفته‌ی معشوق راه شیراز را در پیش می‌گیرم (به دنبال رایحه‌ی خوش گیسوان معشوق راه شیراز را در پیش می‌گیرم).

 

3 –  "وحشت" = تـرس     -     "زندان سکندر" = استعاره از شهر یـزد است ، در شهر یـزد خانه‌ای قـدیمی است که می‌گویند اسکندر از آن به عنوان زندان استفاده می‌کرده ، من آن خانه را دیده‌ام ولی گمان نمی‌کنم بیش از 300 تا 400 سال قدمت داشته باشد ، در صورتی که از زمان اسکندر بیش از 2500 سال می‌گـذرد     -     "رخت بربستن" = کنایه از آماده‌ی سفر شدن است    -    "مـُلک سلیمان" = استعاره از شیراز است ، در افسانه‌های ایرانی "جمشید" را با "حضرت سلیمان" یکی گرفته‌اند و پارس را اگرچه هخامنشیان پایه‌گذاری کرده‌اند ، امـّا به تخت جمشید ، تخت سلیمان و شیـراز را مُلک سلیمان گفته‌انـد . به مقبره‌ی کـورش هم ؛ قبر مادر سلیمان می‌گـویـند ، دلیلش هم ایـن است که وقتی اعراب به ایـران حمله کـردند کاخها ، خانه ها و مقبره‌هایی را که مربوط به پـادشاهان بـود تخیب می‌کـردند ، شاید مردم پارس به خاطر اینکه مقبره‌ی کورش را خراب نـکنند گفته‌اند این قبر مادر سلیمان است تا از گـزنـد اعراب در امان بماند .

مـعـنـی بـیـت : از هـول و هراس زنـدان اسکندر (یـزد) دلتنگ و آزرده خاطر گشته‌ام به همین خاطر بـاید آماده شوم و به سرزمین سلیمان (شیـراز) بـروم .

 

4 –  "صـبـا" = نسیم ملایمی که بامدادان از شمال شرقی می‌وزد ، در ادبیات ما به علّت اینکه "صـبـا" آهسته می‌وزد او را بیمار و ناتـوان فرض کرده‌انـد :

«چون صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست

و ز رفـیـقـان ره اسـتـمـداد هـمـّّـت مـی‌کـنـــــــم»

"طـاقت" = توانایی ، شکیب     -     "هـواداری" = ایهام دارد : 1- حمایت و جانب‌داری   2- آرزو ، عشق  3- هـوا به معنی : گازهای موجود در جـوّ (بـاد) با باد صبا ایهام تناسب ایجاد کرده است.     -     "سـرو" = استعاره از معشوق بلند بالا     -     "خـرامـان" = نـازنـده ،

مـعـنـی بـیـت : مـن نـیـز با تـن رنجور و دل بی شکیب ، همانند باد صبا که لنگ‌لنگان به کوی معشوق می‌رود به عشق آن معشوق بلند بالای نازنـده روانه می‌شـوم.

 

5 – در این بیت خود را به "قلم" تشبیه کـرده ، تشبیهی با چند وجه شبه : 1- قلم باسر حرکت می‌کنند ، من هم باید با سر حرکت کنم . (با سر رفتـن نـشانه‌ی اشتیاق زیاد است.)  2- در قدیم هم قلم نی و هم قلم فلزی چه درشت و چه ریز شکاف داشتند ، اگر به نـوک خودنویس تـوجـّه کنید می‌بینید که شکاف دارد ، این شکاف که در قلم نی با چـاقـو ایجاد می‌شود را زخم دانسته و دل عاشق هم که مجروح است .   3- مرکـّب قلم را اشک دانسته و قلم را در حال گریه کردن .

"م" در "به سرم" پرش ضمیر است که از دنبال فعل (رفت) به اینجا پریده است ، "باید رفت + م" در اصل : "باید بـروم" بـوده که به اقتضای وزن به این شکل در آمده است .

مـعـنـی بـیـت : اگر در راه رسیدن به معشوق همانند قلم باید با سر حرکت کنم ، بـا دل مجروح و دیده‌ی گـریـان ایـن کار را خواهم کـرد.

 

6 –  "نـذر" = در اصطلاح شرعی : تعهدی است که بنده با خدا می‌بندد ، در فقه نـذر شرایطی دارد ، از جمله اینکه : عمل به نـذر واجب است ، نـذر نبایـد مـنـکر و گناه باشد ، حتماً بعد از نیت باید صیغه‌ی نـذر بر زبان جاری شـود.

در اینجا "نـذر" تعهد و شرطی است که با خود می‌بندد.

"غم" ، غم غربت و دوری از معشوق و شهر و دیار است .

"مـیـکده" = میخانه ، در اصطلاح عرفانی محفل اُنس عارف کامل است. مراد از "مـیـکـده" ممکن است خود شیـراز باشد که به شهر : عشق و شعر و شراب مشهور بوده ، یـا مـیـکـده‌ای در شیـراز.

"شادان" و "غـزلـخوان" هردو صفت فاعلی و قید حالت هستند برای فعل "بـروم". "غـزلخوان" هم به معنی : شعر خواندن و هم به معنی : آوازخواندن است.

مـعـنـی بـیـت :  بـا خود عهد بسته‌ام که اگـر از غم دوری و غربت رهایی یابم به شیراز که رسیدم با خوشحالی و در حال آواز خوانی به میـکـده بـروم .

 

7 –  "هواداری" = ر . ک : بیت چهارم     -     "ذرّه" = دانه‌های بسیار ریـز غـبـار     -     "رقص کنان" = صفت فاعلی و قید حالت است یرای فعل "بـروم".

وقتی نـور از روزنی در جایی تـاریـک می‌تـابـد در پـرتـو آن دیـده می‌شـود که ذرّات ریـز غـبـار می‌چرخـنـد و به بالا می‌روند این مسئله به خاطر این است که بـا تـابـش نـور هـوا گـرم می‌شـود و هوای گرم سبک‌تر از هوای سرد است و به طرف بالا می‌رود و ذرّات ریـز را با خود به بالا می‌بـرد ، در ادبـیـات مـا از ایـن تصویر برداشت زیبایی شده و ذرّه را عاشق خورشید دانسته که با همه‌ی کوچکی‌اش تلاش می‌کند به خورشید بـرسد :

«ذرّه را تـا نـبـود هـمــّـت عـالـی حـافــظ !

 طالب چشمه‌ی خورشید درخشان نشود»        "حـافـظ"

****

«ذرّه‌ی مـا به چه امـّیـد زنـد بـال نـشــــاط

 سر خورشیـد هم امروز به دیواری هست»       "بـیـدل"

****

«همچو بـیـدل ذرّه تا خورشید این حیرت سرا

 چشم شوقی در سراغ جلوه‌ای سر داده‌ام»     "بـیـدل"

****

«حـزین افتادگی‌ها پایه‌ی معراج رفعت شد

 شدم تا خاک ره هر ذرّه را خورشید گردیدم»   "حزین لاهیجی"

****

«چونان شده‌ام که دید نـتـوانـنـدم

تـا پـیـش تـو ای نگار بـنـشـانـنـدم

خورشید تویی ، به ذرّه من مانندم

چون ذرّه به خورشید همی دانندم»     "ابوسعید ابوالخیر"

****

«ای ذرّه ! تو در مـقـابل خورشیـد

بیچاره ! چه می‌کنی بدین خُردی»       "سعدی"

****

«ز آسمان بگذرم ار بر من‌ات افتد نظری

ذرّه تـا مـهــــر نـبـیـنـد بـه ثـریـّا نـرســد»       "سعدی"

" چشمه‌ی خورشید درخشان " = استعاره از معشوق است.

 منظور از : "لب چشمه‌ی خورشید درخشان" ، جـوار قـرب الهی و مـأمـن اصلی انسان است

مـعـنـی بـیـت : مـن همانند ذرّه ، که چرخ زنان به سمت خورشید می‌رود ، به عشق و دوست‌داری معشوق شادی‌کنان تا کنار معشوق ازل که سرچشمه‌ی نـور است می‌روم .

 

8 – "تـازیـان" = عـربـهـا ، البته اسب تند رو را هم "تـازی" می‌گـویند ، "تـازیـان" صفت فاعلی از تاختن و به معنی شتابـنـدگان ؛ زنان و مردان یا اسبان تازنده هم است. دراینجا به معنی "عـرب‌ها" ست ، هم در "یـزد" محله‌ای به نام "محلّه‌ی عـربـها" داریم و هم در شیراز : "گود عربـون" داریم ، و هم  "آل مظفر" اصالتـاً عرب بـوده‌انـد و در اینجا احتمالاً اشاره به یـزدیان یا برادر زاده و داماد شاه شجاع باشد.

"گران‌" = سنگین      -     "گران باران" = ایهام دارد : 1- مسافری که بـار سنـگـیـن بر دوش دارد که با این معنا در برابر "تـازیـان" قرار دارد ، چون عربـهـا که در نـزدیـکی مـکـّه هستند در سفر حجّ وسایل چندانی با خود نمی‌بـردند امّـا ایـرانـیـان که سفر حـجـّشان نـزدیـک به یک سال طول می‌کشیده ، مجبور بـوده‌اند اسباب و اثاثیه و مواد غذایی برای یـکسـال را با خود حمل کنند. در این صورت "تـازیـان" کنایه به سبکباران است.   2- کسی که گناهان زیادی انجام داده و بار گناهش سنگیـن است ، با این معنا در مقابل "پـارسـایـان" قرار دارد.

"پـارسـایـان" = جمع پـارسا ، پـرهیزکاران ، بعضی از شارحـان و از جمله در فرهنگ "پرهان قاطع" ، "پارسایان" را جمع "پـارسی" (اهالی پـارس ، شیرازیـان) گرفته‌اند ، امـّا جمع "پـارسي" ، "پـارسیان" است نه "پـارسـایان".

مـعـنـی بـیـت :  سبک باران تازنده (عربها)  به فکـر کسانی که بار سنگین (گناه بسیار) بر دوش می‌کشند نیستند ، ای پـارسایـان کمک کنید تا من هم آسوده و آسان این سفر (سفر به شیراز ، یا سفر معنوی) را به پایان برسانم .

 

9 –  "کوکبه" = خدم و حشم ، خدمتگزاران و لشکریانی که همراه و همسفر امیران و وزیرانند.     -     "آصف" = وزیـر وقـت ، منظور ؛ خواجه جلال الـدّین تـورانـشاه وزیـر شاه شجاع است که مـردی ادب پـرور و بخشنده است و حـافـظ به او ارادت داشته است.

مـعـنـی بـیـت : اگر همانند حـافــظ راه بیابان های یـزد را بـلـد نباشم که به شیراز بـروم ، به همراه خدم و حشم خواجه جلال الدین تـورانـشـاه می‌روم .

روخـوانی : جـمــال اژدری کازرونـی

شـرح : استاد کاظم دهـقـانـیـان‌فـرد

farhangsara-mardani.blogfa.com

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۹ و ساعت 10:9 PM |
google translate